دغدغه های خانم مشوش

منبع انرژی مثبت جهان باش! دنیا نیارزد به آنکه پریشان کنی دلی را...

پارسال دوست امسال سرخپوست...!

بنده یک عدد دوست دیوث دارم
واقعا پوزش میطلبم از مخاطبان ولی ناجور ایشون دیوث هستن:|
یک ماهِ تمام است هر روز در انواع و اقسام جهت ها از خود عکس میگیرد
میگذارد اینستاگرام آخر حرفهایش مینوسد یک سوپرایز خوشجل! براتون دارم که تو راهه:|
ما هم مثل یک گله ی بز منتظر نشسته بودیم که کِی شود آن سوپریز خوشجلش را ببینیم!
(مدیونین اگر فکر کنین هر 30 نفرمون فضولیم:|)
بعد از یک ماهو اندی دیروز عکسی را مشاهده نمودیم
در عکس یک آرایش بود با کمی صورت چند دقیقه ای که نگریستیم وقتی لبهای اردکی مشاهده شد
فهمیدم بعله دوست فلانمان هستن
از قسمت کمی صورتش آمدیم پایینتر و "کاظم عاغا:|:|"ی خوشجلاشان را روئیت نمودیم
و به سمت دبلیو سی پرواز کردیم
'حالا اون میدونست من از مار متنفرم رفته بود یک مار ماهی سفارش(O_o چقدر میشه خُل بود) داده بود:|!!!'
بعد هم تا آخر شب ذوق خود را ناشی از داشتن عاغا کاظم نشان داد
و نزدیک به صد بار تکرار و گوشزد کرد که این کاظم عاغا میتواند در خشکی هم زنده بماند (با آنکه یک مار ماهیه چندش است:|)

فقط میتونم برای شفاش از درگاه خداوند طلب کمی عقل کنم
و همچنین صبری جمیل برای خانواده ی محترمش
:/

پیرمردهای دوست داشتنی

توضیح: آقای چ و آقای پ از دوستان قدیمی پدر و پدرِ مادر هستن
 آقای چ خیلی از پدر بزرگترن

1. آقای چ رو عمل کردن امروز
حالا اونقدر وضعیت وخیم بوده که دکتر گفته من اینو بی هوش نمیکنم
سکته مغزی که قبلا کرده ششو ریه شم که نصفش نابوده...
دیگه به هزار دنگو فنگ نیمه بیهوش کردن
بابا رفتن دیدنشون همون موقع تازه از اتاق عمل آورده بودنش
تا بابا رو دیدن(خیلی وقت بود که بی خبر بودن از هم)
میگن ... آقا رفتی سفید کردی موهاتو که
چشاش به زور باز میشد گیر داده بود که چرا موهات سفید شده
دیگه آخرا بابا کلشو میکوبید تو دیوار بیمارستان:|


2. آقای پ رو چند سال پیش عمل کردن
عمل چشم بودو با بی حسی
مادر جان پشت در منتظر بودن که عمل تموم شه
درو باز کردن هنوز کل تخت از در نیومده بود بیرون
دیدن مادر بالای تختو گرفته داره کمک میکنه
_میگن عهه اینجایی؟!! نمیدونی تو اتاق عمل یه پرستاره بود اونقدر خوشگل بود
هعی هم با دکتر چشمکو اینا ردو بدل میکردن تازه یکی...
+آقای پ بزارین کل قامتتون بیاد بیرون بعد شروع کنین>.<

یادی هم بکنیم از قدیمی ها


در یک روزیکه یادم نمیاد هوا چطوری بود
 مادرجان پا کامی بودن اینجانب طبق معمول یواشکی مثل موش رفتیم پشتشون و زل زدیم به مانیتور
آن زمان وب داشتن و تنها تفریحشون خواندن وب ها بود
و تازه وبی را پیدا کرده بودند که از روزانه هاش مینوشت
یک روحانی بود
و باز هم اینجانب فکر میکردم آن روحانی خانوم هست:|
که بعدها فهمیدم نخیر اونجانب یک عدد حاجاغای روحانیست وآقاس
روزها گذشت تا اینکه اینجانب از یواشکی خواندن خارج شد و نظری گذاشت
وقتی جوابو دیدم حس کردم با داییم حرف میزنم
از همه جهات شبیه داییم بود
برای همین بیشترو بیشترو رفتم وبشون مخاطب همیشگیش شدم
 تا اینکه کوچ کردن اینجا
قصه ی من ازینجا شروع میشد
اینجا آنستو پیدا کردم
اینجا نگینو پیدا کردم:)
اینجا یسرا(گمشده) پیدا کردم
اینجا جوجه(تاج بی بی)رو پیدا کردم
مریمی(برای زندگی) ، فرزانه(وسعت آسمان) ، فیروزه ای ، ویول ، مضراب:) ، منا شاپرک خیلیا عاقا خیلیا حالا هعی منتظره همه رو نام ببرم:|
(یه چایی هم نمیدن دست آدم)

تو وب حاجی همه خودمون بودیم
شده بود پاتوقمون
هر شب ساعت 9 :D

اینجاها هم ماییم:D ببینیند + و + و +


همه کمرنگ شدن دیگه
مشوقمون انگار حاجی بود:))
البته گویا من برعکس شدم(کلا خاصم دیگه چه کنیم)

خلاصه بگم یاد قدیما افتادم امروز یهویی
چند ماهیه تیکه بار حاجی نکردیم
تیکه خونمون چسبیده کف پامون
حاجی برادر یکم اون اینستای اجنبی رو ول کن بیا پست بزار :D

واقعا :/ من نمیدونم چی بگم :/
اونقدری که ما مخاطبا از دوماد شدنش ذوق کردیم خودش ذوق نکرد:|


+الان حسی که وب حاجی داشتم(جهت ترکاندن وب و نظرات)
رو یه وب دیگه پیدا کردم:/ (الفاتحه)
دقیقا مثه حسیه که گربه ها به کاموا دارن:|

++خدا حضرت عروسو براتون نگه داره
شیرینی هم ندادین یادتون باشه:/

+14

بعضی مواقع من میرم دنبال خواهر جان
همیشه هم سر کوچه کنار در پارک وایمستم تا از هر طرف اومد منو ببینه
یه روز رفتم دنبالش دقیق 45 دقیقه واستادم نیومد
گوشیمم یادم رفته بود ببرم نه میتونستم برگردم(یه وقتی میومد)
نه میتونستم تو اون سرما بیشتر واستم
یه 5 دقیقه گذشت رفتم دم در مدرسش
دیدم داره با دوستش دلی دلی کنان با نیش باز میاد
منم که اعصاب معصاب یُخ
اخمامو کردم تو هم به چشم غره به دوتاشون رفتم
+کجا بوووودی دو ساااعته؟؟
حالا اون دوتا وسط کوچه :O_O @_@
دوستش که یه قدم رفت عقب بعدم به سرعت نور دوید سمت خونشون
از پشت انگار ژله پرتقال داشت میدوید:|

گودزیلامونم با کمی مظلومیت ساختگی فرمودن بیشتر نگه شون داشتن دیر شد دیگه

حالا
از اون موقع دو هفته میگذره
و هنوز بازار "خواهر الینا چگونه است؟!" و یا "کی کمتر از خواهر الینا میترسد" بسیار داغ است
هر روز سر اینجانب مظلوم خوشجل بانمک مامانی شرط میبندن که کی بیشتر میتونه نگام کنه و از چشم غره م نترسه:|:|

من به این دوستان گودیلاییِ دهه هشتادی چی بگم اخه:|

نزدیک بودا...

فقط جهت نوشتن بود

خواستید نخونین:)


+فیلم نهنگ عنبر را پینهاد میکنم ببینید عالیه:))

حس خوبیه

**دارم همونی میشم که همیشه میخواستم**

و این حس فوق العاده خوبیه


+...

تعجب می کند یارم ز رفتاری که من دارم!

وان: گربه جان وقتی وارد انباری میشن

همون حسی بهشون دست میده که ما وارد حموم میشیم

یهو یاده "آقا فریبرز" میوفتن

چنان با سوز میزنن زیر آوازو میو میو میکنن

که اشک تو چشام جمع میشه

البته بماند که صداش میبچه تو انباری از بس گوش خراش میشه هعی اشک میریزم


تو : یه در پارکینگ داریم ما

دو سه گالن روغن لازم داره

وقتی میزنن که باز شه کل کوچه موج مکزیکی میرن


حالا اینارو داشته باشین


دیروز با خواهرجان داشتیم میرفتیم سفارشات شونو بخریم

تو حیاط یکی از عزیزانِ همسایه رسیدن زدن در پارکینگ باز شه

گودزیلامون اصلا حواسش نبود

تا در صدا کرد

برگشت نیم نگاهی بهم انداخت بعد یهو زل زد بهم O_o

+چی شده؟

_ فک کردم تو داری خمیازه میکشی:/


شبش تو اتاقم نشسته بودم درس میخوندم

این گربه جان رفتن تو انباری باز یاد آفا فریبرز افتادن زدن زیر آواز

پدر جان از تو حال به مامان میگن صدا المیِ؟؟ داره خمیازه میکشه؟؟

:|:|:|


من واقعا نمیفهمم!!

خودم همیشه فکر میکردم همونقدری که گیاه ها موقع فتوسنتز صدا میدن

منم همونقدر موقع خمیازه صدا تولید میکنم:/

بایدیه تجدید نظری تو تفکراتم داشه باشم فکر کنم:|


+ضبط صوت گذاشتم کنارم که تا احساس خمیازه دارم روشنش کنم:/

والا فکر نمیکردم تا این اندازه داغون باشه


++عنوان ربطی به متن نداره

ولی حس میکنم با این وضع نیمه ی گمشده م باید متعجب باشه!!!


موسیقی!

من واقعا این دوستان های هایی(همانند استاد شجریان...)رو بعضی مواقع درک نمیکنم:|

بهم پیشنهاد شد یکی از آهنگ های همایون شجریان پسر همان استاد را بگوشم!

ما هم رفتیم دانلود کردیم که بگوشیم!

حالا ساعت 00:00 بامداد آهنگ را پلی نمودیم

ساعت 00:05 تازه همایون خان مفتخر فرمودن و یک هومی گفتن

یعنی با موسیقیه اولش میشه یک موزیک بدون کلام داد بیرون

و بعدِ آن هومِ مبارک شروع کردن به های های کردنو اِی اِی گفتن

آن هم ناز نفسشان یک دو سه دقیقه ای طول کشید

دیگر وسط چرتو هپروت بودیم که شعر شروع شد!

آنقدر بالا پایین کردن و آخر هم دو تا عربده کشیدند که چُرت بالکل پرید

و ما تا ساعت 3 بامداد نشسته بودیم گاهی درس میخواندیم گاهی هم زل میزدیم به دوربین


بعدا نوشت:+خودم به شخصه ازون دسته جوونایی هستم

که با وجود عدم علاقه به خیلی از سنتی جات ها از جمله همین آهنگ های سنتی طولانی

همیشه سعی کردم هر از گاهی گوش بدمشون

متن فوق العاده ای دارن و صدای استاد وسایر خوانندگان محشره

حتی موسیقی شم عالیه

ولی این ها هر کدام در جای خود عالیه ن

و وقتی اونقدر طولانی میشن جذابیتشونو از نظرم از دست میدن

اینکه 5 دقیقه صبر کنی تا شعر شروع بشه کمی کسل کننده ست

کلا اهنگهایی که زود شروع میشن رو بیشتر میپسندم

ولی درکل ما به سنتی جات ها احترام میزاریم و بعضی هاشون رو میپسندیم

و حتی خودمونو به بعضی هاشون عادت میدیم تا از بین نرن

مثل لهجه محلی مثل بعضی سازها یا موسیقی هایا خیلی چیزهای دیگه


شرح رویداد رو گفتم و اصلا و ابدا توهینی نبود در نوشته بنظرم!(خطاب به دوستِ عزیزِ خصوصیِ نوشتِ ناشناس)

اولین


همیشه میخواستم یه پست با عنوان اولین هام بزارم
ولی نه موقعیتش پیش میومد نه وقت گشتن داشتم
اوله اول ک اومدم بیان با یه ادرسو اسمه دیگه بودم
دقیقا همون موقعی بود که بلاگفا بسته شد برای تغییرات
اصلا با بیان ارتباط برقرار نمیکردم
نمیتونستم راحت بنویسم
البته مثه الان نبود و از خیلی مسائل حرف میزدم و مینوشتم
اولین وبی که برام جالب اومد و چند وقتی به صورت خاموش بعدم روشن
و بعد از ساختن وب جدید باز هم خاموش میخوندم(مدیونی اگه فک کنی خوددرگیری دارما)
اینجا بود:)
تازه داشت پدر میشد و از اتفاقاتو خاطرات محل کارش میگفت منم که عاشق اینجور وب ها:)
ولی تو وبم...
اولین نظرو مهـ شید گذاشت البته به شیوه ی خودش خصوصی:|و بعد نیلو خانوم رنگی رنگی
اولین خوانندم کلا مهشید بود:))
تا اینکه رسما اعلام کردن وب های بلاگفا ترکیده
و شما دوستان عزیز پاشید برین خیلی آروم و خوشحال وب های دیگه رو امتحان کنین
ما هم ادرس بلاگفارو اینجا زدیمو بعدم دوستان بلاگفایی را از طریق آقای روانی و فاطیما:) پیدا کردیم
دوست بیانی هم که زیاد داشتیم دیگه:دی


بخندم یا بشُکَم؟؟

فکر کن
به قصد خرید شیر ساعت 7 شب از خانه خارج بشی
در حیاط رو بخوای ببندی ناگهان با یک زن لاغر و قد بلند در وسط کوچه مواجه بشی
که عینکی به چشم دارد و چادر خود را به صورتی که فقط عینک بیرون افتاده باشد پوشانده است
با حالت نیمه سکته ای بهش نگاهی بندازی و درو ببندی
و اون همونطور بهت آروم آروم نزدیک بشه
مطمعنن کمی میترسی در آن کوچه ی تاریک و آن زنه قد بلند با چادر سیاهی که همه جاشو پوشونده و فقط عینکشو میتونی ببینی
با سرعت خودتو به ته کوچه میرسونی برمیگردی که ببینی آن زن هنوزم داره سمتت میاد یا نه!
که میبینی کوچه ی تاریکتون خالی از هر نوع جنبنده ای است:/
راهتو ادامه میدی ذهنتم درگیر اینه که آن زن روح بود! عزرائیل بود! دزد بود! همسایتون بود!که بود؟!
وسط راه پیرمرد معروف سرکوچه نشین را میبینی که همراه زنش دارد آب پرتقال میخورد
نگاه گذرایی به آنها میندازی
ولی آن دو مثل دو عدد ماست بهت زل میزنن نیم سانتم تغییر جهت نگاه نمیدهند
کمی جلوتر صدای بلند پیرمرد را میشنوی که میگوید
_این دختره رو باید گرفت خفه شششششششش کرد
نگاهی به اقصی نقاط کوچه میندازی و باز هم خودت را با فاکتور گرفتن آن پیرمرد پیرزن تکو تنها میبینی!
با فکر بر اینکه آن پیرمرد با آن شکم قلمبه اش بخواهد تورا خفه کند
درحالیکه شک داری دست هایش حتی به نافش برسد چه برسد به گردن تو
با قیافه ای O_o شکلی خنده ای میکنی و میروی شیر را میخری
موقع حساب کردن بطور خیلی ضایع ای میبینی که مغازه دار بداخلاق و عبوس خندان و شادان شده است!
و هر چند ثانیه ای به قیافه ات نگاهی میندازد با تکان دادن کله اش ریز ریز میخندد
ولی متاسفانه هر چه فکر میکنی نمیفهمی دلیل خنده اش چیست!
حتی سوتی های چند وقت اخیرت هم مروری میکنی ولی به نتیجه ای نمیرسی
با همان حالت تعجب خداحافظی میکنی برمیگردی خانه
این دفعه با هزار سلامو صلوات
چون نه از پیرمرد خبری هست نه از آن زن مجهول و کوچه خالیه خالیست
به خانه که میرسی میروی جلوی آینه و مشاهده میکنی که مانتو ات را کاملا برعکس پوشیدی
طوریکه پارچه های اضافه ی قسمت درزهایش بیرون زده است!
یکی میکوبی به پیشانی ات و باز هم میبینی که شکلات روی میزت که قبل رفتن آنجا بوده نیست
و هیچ کس هم در خانه نبوده و تو تکو تنها بودی

با این اوصاف آیا شما را درس خواندن می آید!!!:/
۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan