دغدغه های خانم مشوش

منبع انرژی مثبت جهان باش! دنیا نیارزد به آنکه پریشان کنی دلی را...

چه هواییه اخه

عاقا بخدا این وسط یه اتفاقی افتاده
پاییز گم شده
مسئولین رسیدگی کنن
یهو از چله تابستون پریدیم تو چله زمستون به سلامتی:|
دارم قندیل میبندم
بعد تازه یه هوای مبارکی شده که
میرم زیر پتو گرمم میشه
میام بیرون قندیل میبندم
نیصف میرم باز نصف بدنم شوشک میزنه
رفتم یه عالمه لباسم پوشیدم شبیه اسکیموها شدم
ولی بازم هوا سرده , زیر پتو گرم:|:|:|:|
نمیدونم خور چه کونوم>.<

دنده رو بکش:/

1. اخر هفته ها میزنه به سرم کلا دیگه:|

تو باغ این پسر عمه کوچیکه رفت ماشینو جابجا کنه

(منه خر 2 ساله میخوام برم بگیرم ولی هعی دست دست میکنم از اخرم میوفته سال دیگه

بعد این جغله رفته گرفته:|)

منم تندی رفتم کنار راننده نشستم

تا اومد نشست

+میگم دنده رو بکش:|

_پسر عمه:O_o چی رو بکشم؟؟

+اوممم نع نع کللاژو بکش

_O_Oچجوری؟؟؟

+اه یاد نداری؟؟؟؟خاک توسرت چی یادت دادن پس:|

_خو بکش دنده رو :|

+(ترمز دستیو کشیدم:|:|:|:|)

_(آیکون از خنده کله کوبیدن به شیشه و ترک برداشتن شیشه ی ماشینو اینا)

_المی دو دقیقه:))))))))حرف:)))نزن:)))))من:))))))))ماشینو جابجا کنم فقط:)))))خب؟=))))))

+برو بابا



به من چه خو:|

اونقد اسم داره که ادم قاطی میکنه:|


ترکوندم:|

مادر جان خونه نبودن
زنگ زدن گفتن من دیر میرسم تو کتلتارو دست کن
منم بچه حرف گوش کن پریدم تو اشپزخونه
ساعت هنوز 9.5 بود
ازونجایی که خیلی تندو. فرز کار میکنم ساعت 2 ناهار اماده شد:|
تازه اوج سرعتم بود
وگرنه دیروزش برا ناهار خورش آلو درس کرده بودم ساعت 3 حاضر شد:|
تقصیر من نیستا شعله ی گاز دیر میپزونه غذاهارو
ساعت 1.5 رفتم نیگا میکنم میبینم تا کله پره آبه غذاها:/:/
خلاصه مادرجان امدن خونه صاف رفتن تو آشپزخونه
منم با نیش باز یکم نیگا مامان کردم بعدم تندی فلنگو بستم رفتم تو اتاقم
بعد حدود 2 دقیقه یهو صدای جیغه مادرجانمان بلند شد
_:المیییییییی کشتمت نیگا چیکار آشپزخونم کردههه
بیا اینجا ببینمممم
همونجوری مثه بز تو اتاق داشتم نیگا درو دیوار میکردم مغز خر که نخورده بودم برم بیرون
(بدون سانسور عرض میکنم)_:نیگااا کن تورو خدااا آشپزخونمو مثه گُل تحویلش دادم مثه گه تحویلم داده
بیا اینجااا تو که برا ناهار میای بیرون از اتاقت:|:|:|

هیچی دیگه با وساطت پدر جان الان دارم آشپزخونه رو میسابونم
وگرنه باید وسط کوچه بساطمو پهن میکردم


تلی و اینی جانم:دی

لامصب این تلگرامو اینستا برا فضولی حرف ندارن

عاقا همش یواشکی میری عخسارو نیگا میکنی

عخسای پروفایلشونو

اصن یک حالی میده

تازگیا که همش مثه موشا میرم تو گروه ها مثه بچه مودبا میشینم

فقط عخسای اعضای گروهو نیگا میکنم

ببینم کدوم دختره خوشگلتره یکم بهش حسودی کنم بترکه

بعدم لفت میدم میام بیرون

خیلی مفرحه بوخدا

توصیه میکنم امتحان کنین

اصن اونقد حال میده

آبرو نموند دیگه:|:|:|:/

بعد کلاس طبق معمول داشتیم پیاده بر میگشتیم یه تیکه از راهو
نزدیک خونه ی یکی از اقوام بودیم
که پسر خانواده جلومون ظاهر شد
همون موقع مامان زنگ زد گفت کجایین؟رفتی خریدو اونای که گفتمو خریدیو اینا
این آقا دید منو الیناییم
دستشو اورد بالا سلامو اینا
منم که داشتم با مامان حرف مزدمو تو هپروت بودم
گویا تا ایشون سلام کردن منم برگشتم
شماره کوچه ای که بودیمو به مامان اطلاع بدم
هیچی دیگه زدیم طرفو با خاک کوچه یکی کردیم
طفلک تا چند دقیقه همونجوری دست رو هوا مونده بود تا من از هپروته کوچه خیابون بیام بیرونو سلام کنم>.<

.
رفتیم من خریدامو کردم
این پشمکم رفت یه پفوفیل برداشت پنیریش
باز دو کوچه بالاتر گوشیم زنگ خوردو داشتم
با مامان میحرفیدم که برا شام باز لیست داشت ردیف میکرد
این دیوانه ی پشمکم کخ ریزیش گل کرد
وسط خیابون یهو دو مشت پفوفیلو چپوند تو دهنم
بعدم برگشت نیگام کرد با الینا ترکیدن به سلامتی:|
قیافم که چشام از حدقه زده بود بیرون
دماغو لپو چونهو موهام پره دونه های پنیرو اینا شده بود
نصف پفوفلام از دهنم هعی هر ثانیه یکی دو تا میپریدن بیرون
هرکی از بغلم رد میشد یا با مخ میرفت تو شیشه مغازه ها
یا چپ چپ نیگا میکرد بهمون یام گوشیشو میکرد تو حلقش تا یه وقت مثه اون دو تا مونگل نترکه:|

کلا آبرو نمونده دیگه برامون:|
خدا فردارو بخیر بگذرونه>.<

رو اعصابمه اصن

اصن وقتی حرف میزد یا دلو رودم تو حلقم بود
یا دهنم مثه اسب ابی باز بود داشتم خمیازه میکشیدم
نمیزارن ادم دو لقمه غذا بخوره بوخدا>.<
بخدا زشته با اون ابهتو صدای ضمخت میرن تهرونی حرف میزنن مثلا>.<
چنانم میکشید حرفارو هعی مثه کره ای ها اصواتو کجو کوله میکرد
هر چی میخوردم میومد تو حلقم:|
بابا یکم جذبه داشته باش یکم ابهت داشته باش
چیه مثه بچه لوسا حرف میزنن:|:|:|
اه
نزاشت شاممو مثه ادم بخورم
پسره ی کپک:|

چه فرقی میکنه..:|

_ المی چی قبول شدی؟؟

+دندون پزشکی تهران

_ O_o

+بله؟؟؟نیگا داره؟؟؟دندون پزشک ندیدی؟؟؟تهرونی ندیدی تابحال؟؟؟ببند اون چشارو الان میوفته

من دندون پزشکی دارم میرم بخونم نه چشم پزشکی کور میشی بدبخت

_ @_@

+ البته سال دیگه >.>

_ هااا خو کصافد زودتر بوگو داشدم سکته میکردم:|

+ خاک تو سره من کنن با این دوستایی که دارم

برو خفه شو از جلو چشام که نمیخوام دیگه ریختتو ببینم الاغ:|

_ جانه ما هیچی قبول نشدی؟؟=))))

+ برو به خودت بخند کپک گندیده من فقط پزشکیارو زدم خو معلومه مثه تو که نمیرم از بالا تا پایین دفترچه رو بزنم :|

_ کصاااافدِ .......بوووق......بوووق....اهم...:|:|:|:|

کلاه چیز خوبی عسد:|

برا انتخاب واحد اون پشمک خر رفتیم کافی نت
موقع برگشت خیلی ریلکس داشتیم راه میرفتیمو
 یه بنده خدایی (که طرف پشمک بودو) به القاب زیبا بسته بودیم
تا دلمان خنک شود
یهو یه صدای گروممممپَسسسس اومد
منم از صدای بلندش وحشت کردم گفتم هییییییییییییییییین
همونجوری برگشم دیدم یکی رو هوا داره میچرخه باز داد زدم وااااااااااااااااااااااای یاااا خوده خداااا
بعد اون فرد رو هوا که داشت آکروباتیک میرفت با پوز چسبید به زمین:|
به معنای واقعیه کلمه کتلت شد طفلک:|
چرخیدم دیدم یه تاکسی یهو واستاده که مسافر سوار کنه
موتوریه بهش زده این آکروباتیه همراهه موتور بوده پرت شده رو هوا
خوده موتور که له شده بود فرمونش تو اگزوزش بود
اون رانندش هم با مخ رفته بود تو صندوق تاکسی
راننده هه که هول کرده بود رفت یه گوشه نشست دوست آکروبات قلدرشم زد که برو موتورو بکش کنار راه بندون نشه
نصف صورتش خونی شده بودو ابروشو گونش شکاف خورد بود
آکروباتیه هم که سرش خونی بودو دهنشم سرویس شده بود عملا
چون دندوناش شکست همش از لبو لوچش خون میزد بیرون:|

خو مگه مرض دارین کلاه نمیزارین:|
الان این کپکای جلبک اگه کلاه داشتن فقط موتورشون کجوکوله شده بودو بدنشون کوفته:|
اینقدرم مردم به قیافه من نمیخندیدن:|
(بار اولم بود تصادف میدیدم:|>.<)

درگوشی2


           مردم اینجا چقدر مهربانند :
 
           دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند .
 
           دیدند سرما می خورم ، سرم کلاه گذاشتند و چون برایـــــم
 
     تنگ بود ، کلاه گشادتری و دیدند هوا گـــــرم شد ، پس کلاهم را
 
     برداشتند و چون دیدند لباسم کهنه و پاره است ، بـــــه من وصله
 
     چسباندند و چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم ، محبّت کردند
 
     و حسابم را رسیدند .
 
           خواستم در این مهربانکده خانه بسازم ، نانم را آجر کـــردند ؛
 
     گفتند کلبه بساز ...
 
           روزگار جالبی ست ؛ مرغمان تخم نمی گذارد ؛ ولی هــر روز
 
     گاومان می زاید !



+مرحوم حسین پناهی


دارویی برای غیب شدن هست عایا؟

امروز با پشمک اونقد تو کوچه خیابون سوتی دادیم
که فک کنم باید تا چند روز خودمونو گمو گور کنیم>.<

یکیشون در فاصل بین کوچه خودشون و ما بود
که کوچه ی بسیار تاریکی هست
و ما ازین خلوتی و تاریکی امدیم خیر سرمان استفاده کردیم
و مسخره بازی کردیم
یک قسمت که پشمک داشت مثه اردکا میدویدو
منم مثه پنگوئن ها
یهو چشممان به جمال یک عدد مذکر که فقط از دهن به پایین دیده میشد افتاد
اصلا سنشو نمیشد تشخیص داد تو اون تاریکی و تو اون نیم نگاه
که بعدش از خجالت نزدیک  بود کف زمین بچسبیم تا رد شه
فقط تنها چیزی که مشخص بود
نیش بازش بود که تا حلزون گوشاش رفته بود و چیزی نمونده بود تا قهقه
با تمام سرعت ازونجا دور میشدیم ولی هر وقت خسته میشدیم
باز میدیدم پشتمونه
دوتایی داشتیم میمردیم
یهو پشمک دستمو گرفت شروع کرد به دویدنو خندیدن
خودمم خندم گرفته بود با اون طرز دویدنمون(پنگوئن و اردک:|)
یکم که دویدیم
یهو دیدیم آن مرد رفت وارد مسجد شد:|:|:|
بعد فهمیدیم فقط مارو دیده و خندش گرفته
و اصلا دنباله ما نبوده داشته راه خودشو میرفته:|:|:|:|

بقیه هم که من درهمینجا لال میشم و هیچ صوبتی ندارم دیگه>.<


۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan