دغدغه های خانم مشوش

منبع انرژی مثبت جهان باش! دنیا نیارزد به آنکه پریشان کنی دلی را...

مادربزرگ دوسداشتنی

1. تو باغ مادربزرگ عزیز مارو به چنگشون گرفتن

که پاشو من تو خونه کار دارم بریم خونه من

هلک هلک بلند شدیم رفتیم

رفتن جا کابینتا نشستن درشو بازکردن

ینی مثه لونه ی موش پر بود از کیسه و لوازمو خوراکی

میگن بدو زود لپه هارو پیدا کن(مامان هم تصمیم داشت قیمه درست کنه اونروز)

گفتم حتما برا ناهار میخوان بدن به مامان

دقیقا نیم ساعت من تو اون کابینت شلوغ داشتم دنبال لپه میگشتم

مادربزرگ عزیز هم هعی میگفتن این کیسه س نه نه اون کیسه س

بالاخره لپه هارو تو یه ظرف چایی پیدا کردم:|

با یه خوشحالی زایدالوصفی گفتم یافتمممم بیاین پیداش کردم

که مادربزرگمان گرخید بعدم یکی با عصا کوبیدن پسه کلمون که چه وضعه اعلام یافتنه:|

ظرفو ازم گرفتن یکم نیگاش کردم دست کشیدم گفتن اهاا این اون لپه های دو ماه پیشه که اوردم

خب دیگه المی بزارش تو کابینت اینایی که ریختی وسط اشپزخونه رم جمع کن!!!

من:O_o

مادربزرگ: چیه؟؟؟؟اون شکلی نیگام میکنی!!! جمعشون کن دیگه:|

+مامانی ینی شما اینارو برا ناهار نمیخواستین؟؟

_ نععع میخواستم فقط ببینم لپه دارم یا نه!!!

+:|:|:|:|



2.همه نشسته بودیم خونه عمه جان

برا محرم همه اومده بودن شهرمون که هر سال تو باغ غذا میدیم باشن کمک کنن

مادرجان: فردا همگی خونه ی ما ناهار...

مادربزرگ عزیز: نهههههه من یه عالمه کار دارم فردا نه نه یه روز دیگه میایم

+مامانی چیکار دارین؟؟؟ عمه که امروز همه کارارو کردن دیگه کاری ندارین!!!

_ نه یه عالم کار دارم

*خوب چیکار دارین مامان؟؟

_ میخوام لباسارو بندازم تو ماشین لباس شویی یه عالمه کار دارم!!

من::|:|

بابا :>.>

مامان:<.<

اهل خانه:=)))))

باز زود قضاوت کردم

یه عقد رفته بودیم

عاقا داماد پنج تا برادر داشت

وقی وارد شدیم همه آنکات شده

خیلیی شیکو جنتلمنانه واستاده بودن

اصن هعی تف میکردم تو ذات عروس که همچین شوهرو خانواده ی شوعری گیرش اومده

ما رفتیم خیلی عادی نشستیم

مراسم شروع شد

همه خیلی هآی کلاس نشسته بودن

تا اینکه...

اهنگو شروع کردن به زدن

عاقا پدره اومد دسته یکی از برادرارو گرفت شوت کرد وسط

برادره هم منتظررر مثه بلانسبت الاغی وسط جفتک مینداخت

یهو ب خودش اومد دید برادرای گرامشون نیستش

رفت دو تا از برادرارو گرفت یه دور چرخوند بعدم با یه لگد شوت کرد وسط

طفلکا مثه کتلتی چسبیدن کف زمین

اونام بلند شدنو شلنگ تخته انداختن

باز رفتن سر وقت برادرای دیگه

ینی به قصد کشت همدیگه رو میزدن مینداختن وسط که برن برقصن

مهرو محبتاشون اونقد زیاد بود که همه با یه لبخند سکته ای داشتیم نیگاشون میکردیم

اخرا دیگه تفنگو شمشیر از دستشون میگرفتن قایم میکردن

شانس اوردماااا

نزدیک بود عاشخه یکیشون بشم

خیلی وحشی بودن

ادم میگرخید بوخدا

تو عمرم اینقد خجالت نکشیده بودم(ورود آقایون ممنوع)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

حجامت

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

چسبونکی

++منبع انرژی مثبت جهان باش!

دنیا نیارزد به آنکه پریشان کنی دلی را.. 

 

این آهنگ را دوست میدارم

 

 

 

Designed By Erfan Powered by Bayan