دغدغه های خانم مشوش

منبع انرژی مثبت جهان باش! دنیا نیارزد به آنکه پریشان کنی دلی را...

از جمله اخلاقیات خوشجلم :-\

بنده یک سری اخلاقیجات دارم

که خودم بعضی وقتا هنگام بروزش متعجب میشم!!!

به طور مثال

در یک روز نسبتا روز درحال خواندن کتاب یهو یادم میوفته 

که مادرجان پارسال با بنده دعوا کردن و یک حرفی زدن که بسیار بهم برخورد

بعد باز یادم میوفته که طبق عادت همیشگی تندی یادم رفته و زیاد با مادرجان قهر ننمودم

در همین هنگام دوباره به ما برمیخوره

و خیلی ناگهانی و یوهویی سرِ خود را بلند کرده 

شروع میکنیم به چشم غره رفتن به مادر 

مادر جان هم از همه جا بی خبر هاجو واج با دهن باز نگاه اینجانب میکنن

بعد که یکم چشم غره رفتیم 

نگاهمان را به حالت ایییییشششش از مادر میگیریم

و به حالت قهر رویمان را اونور میکنیم

مادرجان هم که نه تنها چشمهایشان بلکه کلهم اجمعین شکل علامت تعجب میشوند

 و تا دو ساعت یک نفس میگن چی شد!!! منکه نه حرفی زدم نه کاری کردم چرا اونجوری کردی!!!



شما باشی روتون میشه بگین برای این بوده :-\ 

که چرا پارسال اون حرفو زدی:-\ 

نه واقعن:-\   

نمیدونم شمام اینجوری این یا نه!

من وقتی زیاد پست میزارمو پاک میکنم

یا از خودم راضی نیستم

یا احساس کمبود توجه شدید گرفتم:))

یا خیلیییی زیاد ناراحتم


الان رو مورد آخرم :-\ 

هرچی هم سعی میکنم چرتو پرت ننویسم بدتر میشم:دی


فردا دو نفر از طهران میان

و من بشدت احساس ناخوشایندی دارم

عاقا من بدم میاد ازش دست خودم نیییست»___«


+ آدم امشب مور مورش میشه وقتی نود نگاه میکنه

دو تا عدد بیستو چهار دیگهو یه اتفاق دیگه مربوط به روح هادی نوروزی بیوفته

فردوسی پور پامیشه درمیره وسط برنامه. :-D 

سکته زنان

رفتیم یک خوشبوکننده خریدیم

تا احساس میکنه بو عطر نمیاد

یک نفس میگیره عطسه میزنه 

ماهم که هنوز عادت نکردیم

در کمال آرامش یهو یه صدا عطسه میاد با کله میریم تو دیوار


امروز یک دختره از بالا پله ها پاش لیز تا پایین قل خورد

ماها از ترس داشتیم سکته میکردیم

اون از خنده داشت سکته میکرد :-\ 

حیف اون همه ضربان قلبی که برای اون مصرف کردم :-\ 

(قلبم ضرباناش تموم میشه خو)

خاک تو سر ده پله قل خورد دوساعت فقط میخندید 

نذاشت دو کلمه درسمونو بخونیم :-\ 

یک بارم ب دل خودمان بنویسیم+ بعدا نوشت

امروز ازون روزاست که سرتاپاش پر از سوژه بود

و همین الان هم حتی 

ولی دستآ دلمان به نوشتن نمیرود :-\ 


خلاصه میدم یکی بره بنویسه هوم!!

خوش بو کننده.... درِ کتاب خونه....شکم ... مهمونی....صاب خونه با مقنعه...ظرف شیرینی... چیدمان...مبل...خانه ی کوچک...مهندسی....گودزیلاها


اینا سه موضوعه که هر کدوم یک پسته ده خطی میشن :-\ 


+ من هر وقت زیستو ریاضیو شیمی باهم میخونم دپ میشم نمیدونم چرا »__«



بعدا نوشت: نمیشه مثل اینستا ...بلاگ فالو بزارن ما از فضولی نمیریم کی آن فالو میکنه کی فالو

این پنهانشم بردارن که تا یه هفته دیگه من شهید میشم هی میره بالا باز میاد پایین!!!

مثلا صبح که دارم میرم یکی خاموش دنبال کرده شب که برمیگردم آن فالو کرده!!!!::-\ 

چه کاریه خو  چرااا واقعا!!!


بعدتر نوشت: امروز دچار خستگیه خاصی شدم ساعت هفتو سیو شش دقیقه...که هنوز خستگیش رفع نشده!!!


بعد از برد چهارتایی ها و شیش تایی ها(عخیییی)


۱. از جایی برمیگشتیم این وقت شب یه پسره هنوز  داشت با آفتابه آبی میرقصید


۲. داشتیم میرفتیم یه عده از دوستان بال بال میزد اس اسِ قهرمان میکردن!!!!

من هرچی ازون موقع دارم فکر میکنم فازشونو اونم در همچین روزی نمیفهمم!!!


۳. الان استقلالیای طفلی نه میتونن چهار بگن نه دو بگن نه حتی شیش بگن

مثلا بهشون بگن از یک تا ده بشمر 

میگن:  یک ،هوپ ، سه، هوپ ، پنج ، هوپ ،هفت ،هشت ، نه ، ده


۴. رفته بودیم تولد موقع خدافظی صاب مجلس 

میگه خداخیرت بده خیلی بهت خندیدیم یادم باشه سال دیگه حتما دعوتت کنم 

من باید چی بگم خوب:-\ 

بگم مرسی دلقکی از خودتونه قربون شوما

یابا لبخند تو افق محو شم

یا سرشو بکوبم تو دیوار

چکا میکردم!!!!

:-\ 

دست به پا

مهمون داریم داشتم حاضر میشدم 

دمپاییم گیر کرد به کناره ی صندلی کامپیوتر اون نوار نقره ایه دورش کنده شد یکم

بدو بدو رفتم به پدر جان گفتم بابا اینو بچسبون که الان میان

پدر جانم هول کردن یه عالمه چسب دو قلو زدن منم  از هوله بابا هول کردم دستو با نوار گذاشتم روش پنج دقیقههه 

میفهمییی پنج دقیقه انگشتم روش بود

حالا یادم اومده این ابر چسبه دستمو برداشتم دستم برداشته نشد:-\ 

یعنی به قصد کشت دمپاییو میکشیدم ول نمیشد که نمشد

اهل خانه ی عزیز هم که عوض همکاری فقط به قیافه ی داغون و دمپایی به انگشت ما میخندیدن

ازونور بابا میگه با دمپایی بایدبخوابی آخ آخ :-\ 

مادر میگن جلو مهمونا باید کجکی راه بری انشگتت تو پات باشه :-\ 

گودزیلا میفرمان با دمپایی باهاشون دست بده شیک تره:-\ 


+ خداروشکر با یه عالمه تفو اسیدو وایتکسو اینا دستمان را کندیم ازش

ولی خب پوستمان الان روی نوار دمپاییه آلومینیم نقره ایه دورش رو انگشت بنده «_«

این روزها مخمان یاریِ عنوان گذاشتن را نمیدهد

وان : تلفن زنگ خورد

گوشیو برداشتم میگم سلو اَلام!!!!

طرف شهید شد پشت تلفن اصن نفهمیدم کی بودو چیکار داشت!!!


تو : روز بعد تلفن زنگ خورد

با تمام اعتماد بنفس ممکن رفتم سمت گوشی جواب دادم

طرف بعد یک حالو احوال بسیار رسمی 

میگه : ببخشید خانم من با آژانس تماس گرفتم

+ (بعد از یک سکوت نسبتاطولانی اصلا نصفه شنیده بودم) نمیدونم

_ سکووووت...یعنی چی؟!!! اونجا آژانسه یا نه!!!

+ آهااا ازون لحاظ نع عاقا نیست

_......... ممنونم واقعا :-\ :-\ 



تری: داشتم جواب تستی رو میخوندم در کتابخانه

همه جا سکووت

جلومم یک خانم خیلییی جنتلوومن نشسته بود که منم خودمو سیخ گرفته بودم بعله ما هم بعله و ازینا

یهو مولف عزیز کتاب شوخیش گرفت یه حرفی زد

که اینجانب با زدن پقی شروع به گاز گرفتن میز جلوش کرد

عاقا یعنی همه به چشم یه مونگله ناقص الخلقه بهم نگاه میکردن 

فک کن تو عمق درس یهو مثه دیوونه ها بزنی زیر خنده

هیچی دیگه نزدیک بود بندازنم بیرون :-\ 


فور : یکی اومده بهم میگه 

من پنج ساله که قندم لب مرزه پنج سالم هست که از شیرینی متنفرم

دکترم اومده بهم میگه جلسه بعد بیا میخواد ازت خون بگیرم بفرستم طهران که آزمایش کنن ببینن چه آنزیمی تو خونته که باعث شده از شیرینی متنفر بشی :-\ 


مدیونین اگه فکر کنین من تمام مدت یا خیره به افق بودم یا تو دوربین زل زده بودم :-\ 


یا طرف خیلی خوشحاله یا دکترمون رفتن ایکسی ایگرگی چیزی زدن 

بطور کلی خواستم بگم دوتاییشون توی ایران حیفن 

لطفا مسئولین هرچه سریعتر اینارو کشف کنن تا تلف نشدن...

عنوان ندارد

از صبح همه ی کائنات روی مخم بودن به سلامتی

اونقدرررررر اعصابم خورده که بگن خودتو از دره بنداز پایین میندازم پایین راحت شم فقط 



با اینکه تمایلی به پست گذاشتن تبلیغ ندارم

برای اینکه به بلای افسرده کن نفر آخر مبتلا نشم

اینجا مسابقه عسد

من به یکی مونده به آخر شدنم راضیم

بوخدا

ایهیع ایهیع (خنده با اِجالت)

به دلیل خوددرگیری زیادی که پیدا کردم!!!!!

کلا خودم با خودم نمیدونم چندچندم !!!

آدم مخاطباش کمه راحتتر پست میزاره(بهتون برنخوره هااا چ ی کار کنم خو)

از بعد زدن اون وب های برتر بدتر هم شدیم به سلومتی


برم یه سه چهار ماه خلوت گزینم

شاید این اخلاق رو اعصابم از بین بره :-\ 

کم رنگ تر شیم یکم حداقل 


+ خوشحالم ، پیشرفتی داشتم در آزمون آخر

که امیدوارم کرد و مرا برای رفتن مشتاق تر



++ حالا من ساعت یازده که میرسم میام یه سر میزنم 

بچه های خوبی باشین^___^

بیستو پنجمم که دیگه آهاا دیگه خوددانید:-D 


+++آی اَم یک خوددرگیر نت زده

دلمو زده نت:-\  حسشو ندارم خو »__« 

من چِشو نیستم فقط کمی خدا مرا بیشتر از بقیه دوست میدارد

تو کتابخونه وقتایی که رو میز میشینم!!!

یه دختره ای میاد جلوم میشینه

عاقا این خیلییی میخوند خیلییییی ینی 2 ساعت یک نفس این کلش تو کتاب بود میخوند

خلاصه من هر چند ساعتی سرمو میاوردم بالا بهش با شیفتگی نیگا میکردم

تو دلم میگفتم خدایا چرا من نمیتونم مثل این یک سره و با تمرکز درس بخونم

ناگهان ندایی آمد

البته ندا رفت سمت همون دختره نمیدونم دقیقا چی بهش گفت که...

این کتاباشو بست تا دو سه روز میومد 2 ساعت میخوند 4 ساعت کله ش تو گوشیش بود یا برا خودش راه میرفت ول میگشت

بباز من با تمرکز برای خودم 4 ساعت پشت هم درس میخوندم

فکر کنم تقصیر اون بود میومد تمرکزمو بهم میزد همش:/


اونجانب قبل از ندا :



اونجانب بعد از ندا :



+بدون بدون : میوه ای که حسد و نفرت را از بین میبرد = انار عسد


(رفتم دو کارتون انار گرفتم این وقت سال شاید فرجی بشه من قبلا اینجوری نبودم که:|)

۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan