دغدغه های خانم مشوش

منبع انرژی مثبت جهان باش! دنیا نیارزد به آنکه پریشان کنی دلی را...

خدا شِفا ده

امروز سه دختر اومده بودن

دقیقا جلوم نشستن منم که دیگه به محیط عادت کردم اصلا سرمو بلند نکردم 

یهو دیدم اینا دارن بلند بلندحرف میزننo_O

یکم چش غره رفتم دیدم نخیر کتابخونه رو با پارک اشتباه گرفتن(مسئوله هم معلوم نبود کجا رفت)

باهاشون یک دعوایی کردم که ساکت شدن

بعدم بلند شدن رفتن بیرون یکیشون که وسایل زیاد داشت دیرتر رفت

عاقا این اومد درو باز کنه محکم کشید

شرقَستت خورد تو سرش که صدا پسته داد

ینی هااا مخش پوکید ، پخش زمین شد فیکس یک یه ربعی نیمه بیهوش داشت آهو ناله میکرد

ماهاعم از خنده نمیتونستیم بلند شیم بریم کمکش

اصن یه وضعی :دی

روزانه نویسی

این روزانه هامو اگر نخواستین  نخونین

یکم بی ربط نویسی کنیم


1. یکی از دغدغه های بزرگ زندگیم اینه که یاد بگیرم

چطور وقتی یک شوخی ای که داره کم کم جدی میشه رو جمع کنم طوریکه طرف ناراحت نشه زیاد

شاید ما عجیبیم!!!

1.یه دوستِ دوست خانوادگی داریم

یک زنو شوهرن با دو پسر خرس گنده:/

شوهر سبیل کلفت کچل چارشونه هیکلی پسرا هم به لطف خدا به پدر رفتن:/

اینا یه بار اومدن خونمون اون زمان یه بچه گربه پیدا کرده بودیم

اندازه کف دستمون بود اغراق نمیکنم واقعااا اندازه کف دستمون بود

عاقا ما یادمون رفت به اینا بگیم که ما گربه داریم

خلاصه وارد خونه شدن لباساشونو عوض کردن چون مسافر بودن قرار بود شب بخوابن همینجا

تا اومدن توی هال این کیتی ماهم از زیر یکی از مبلا اومد بیرون دوید سمت این سه تا

اینارو میگی انگار پلنگ بهشون حمله کرده هر سه تا عربده کشان دور هال میدویدنو از مبلا بالا میرفتن

مادر خانواده هم دنبال گربه کرده بود که بگیرتش

ینی اونقدر عربده کشیدن تا دو روز گوشامون سوت میکشید

:/:/

نه به اون هیکل نه به این بپر بپراشون:/زشته بابا:/


2.یک دوست خانوادگی دیگه داریم

این یکی هیبتش از قبلی کمتره ولی بازم هیبتی داره برای خود

اینا خونه حیاط دار که داشتن

یک روز موش میاد تو خونه شون

زنو مرد دنبالش میکنن میندازنش تو ایوون

خانوم به آقا میگه برو تو ایوون پاتو بکوب به زمین این بپره پایین در بره

آقا هم میره تو ایوون خانوم تندی درو میبنده

اینم تا پاشو میزنه به زمین موشه به جای اینکه بپره پایین به سمتش شروع میکنه دویدن

حالا با دادو بیداد دور ایوون میدوه هعی التماس خانومش میکنه درو باز کن تروخدا بیام تو میترسم

خانومم میگه من بیشتر میترسم میاد تو یه وقت

هیچی دیگه از آخر آقا میره بالای چارپایه فیکس 2 ساعت میشینه

تا موشه بالاخره میره

پریشبم دیدیم سرو صداس

نگو اینا نصف شبی تو آشپرخونه سوسک دیدن(مرد خانواده دیده)

بعد سوسکه رفته بوده زیر یخچال

اینا عملیات سوسک کشی داشتن دو ساعت


والا من 5 6 ساله که بودم تو خونه باغ یا خونه مادربزرگ موش که میدیدم

تندی با چوبو جارو دنبالشون میکردم یا فراریشون میدادم یا کبودشون میکردم:دی

سوسکم که هیچی:/ تازه بچه هاشون خیلی تپل موپولو گوگلی ان

فقط ده سالم که بود زدم رو مارمولک

بعد فرار کرد خورد رو دمش, دمش کنده شد خودش که در رفت دمش تا یه ربع داشت بندری میرفت

از همون موقع چندشم شد دیگه از مارمولک بدم اومد:/

:|

کافیه نیت کنی بخوابی
عمرن دیگه خوابت ببره
اما بگو می خوام بیدار بمونم




همچین چشمات میره رو هم که اگه نخوابی میمیری در جا:/


+از اول هفته میخوام دیگه 11 12 بخوابم صبح زودتر بیدار شم

حالا هفته پیش ساعت 1 میخوابیدم

الان تا 3 خوابم نمیبره:/

دیگه وقتشه بیمارستان هارو یه سر بزنیم با پدرجان

عکس پروفایلمو رفته بودم عکس بچگیام گذاشته بودم که تو بغل ددی جان بودم:/(من از همون بچگی جمله بندیم مشکل داشت)
بعد همه ی فامیل از عمه و خالهو دایی عمو اومدن تو پی وی
میگن آخییی چه عکس قشنگی عکس کی هست حالا!!!
میگم منم دیگه
میگن آهاااان O_O بعد اون آقاهه کیه تو بغلشی؟؟؟
میخواستم بگم بی اف بچگیام بوده گفتم شاید ازون استیکر خوشجلا بخورم
گفتم پدر جانمان هستن
بعد همه باز O_o به این حالت زل زدن به بنده
دیگه نفهمیدم چی گفتن چون یه دربست با پدر گرفتیم رفتیم تو افق
هنوز تو افقیم:/

حالا من میگیم خیلی تغییر کردم
پدرجان که اون موقع 30 سالشون بوده دیگه:/
آنچنان تغییر چهره ای نمیدن خو:/

مای رابرت

من اگر بچه داشته باشم اسمشو میخوام بزارم رابرت

اصنم فرقی نمیکنه پسر باشه یا دختر 

اگرم نداشتم میرم یکیو به فرزندی میگیرم اسمشو میزارم رابرت

بعد من میشم ننه رابرت دانشمند بزرگ


لامصب اسمه معجزه میکنه

از ده تا دانشمند نه تاشون رابرت بودن


+ داشتم فکر میکردم اگر برم زیر درخت خرمایی چیزی یه فرمول در کنم

بعد اون فرموله میشه فرمول المی!!

بعد یک عالمه دانشمند کف کرده میان روش فکر میکنن فرموله رو پیچیده ش میکنن طوریکه خودمم نفهمم

بعدترش یه عالم دانش آموزان چند سال بعد فحش م میدن

بعدترترش مردم میرن یه شرکت میزنن آرمشونو میکنن خرمای گاز زده

بعد دیگه نیاز به رابرت نیس!


ولی خوب هرجور فکر میکنم راه اول راحتتره

تازه کیفم میده هعی به یکی بگی برو سر درست دههع :-\ 


وااای گااااااد من چه با نمکم

برم به ادامه ی کشفیات شاخم برسم...^___^

محیط دایره

کنار دستم یک دختر یازده دوازده ساله  بود

و داشت به صورت خیلی عمقی درس میخوند

طوری که کج نشسته بود و دستشو زده بود زیر سرش

زل زده بود به من و نزدیک به شونصد بار  داشت یک بند از صفحه ی کتاب علوم رو تکرار میکرد

حالا صداش که رو اعصابم بود به کنار حداقل اگر یک حرف از اون جمله هارو درست میگفت من یکم دلم خوش میشد و میتونستنم بدون چش غره رفتن بهش به درسم برسم

یک کلماتی رو سر هم میکرد که فکر می کردم کتاب علوم ،کتاب لغات دهخدا  شده و داره کلمه تمرین میکنه

یک پووف کشیدم , برگشتم بهش بگم حداقل این مضخرفاتی که داری میگیو با صدای آرومتر بگو

که دوستش از اونور اومد زد به شونش و کتاب ریاضی شو گذاشت روی میز

سوال ریاضی ای ازش پرسید که یک قسمتش باید محیط دایره رو مینوشت 

صداشو شنیدم که میگفت: اوممم محیط دایره بووود امممم یک ضلع ضبدر...

+ O_______O

نزدیک بود چشامو از دست بدم بخاطر این دختر حواس پرت

وقتی قیافه ی منو دوستشو دید گفت که حواسش خیلی جمع نیست امروز و دوستشو پاس داد به یکی دیگه


وقتی روی میز یک اسم مذکر مینویسه دختر به این سن

و اونقدر حواسش پرته که نمیدونه دایره ضلع نداره

دلم میخواد  سر این دختر رو بگیرم و اونقدر بکوبم  به دیوار تا یا بمیره یا بفهمه هنوز زوده برای اینجور فکرا...

هپی برث دیش گذشت

یک سالگیه وب اینجاو

4 سالگیه وب بلاگفا گذشت اونوقت من الان فهمیدم:/


دیدم وبم چند روزه برام لبو لوچه میاد

نگو دلخور بوده سر این قضیه


ان شالله سال دیگه میگیرم برات گوگولیِ من^___^


خلو چل هم خودتونین

بالاخره وبمم دل داره دیگه:/



+شرمنده نشد نظراتو تایید کنم>.<

ضایع شدگان۱

فکر کن 

در یک مهمانی دویست نفره خیلی خانومانه نشسته ای(البته آقایون میتونن یک جور دیگه فکر کنن:دی)

که خدمتکاران شروع میکنن به پخش کردن سالاد ها و نوشیدنی ها

آن هم از سمتی که تو نشسته ای...

چون مهمان ها فکر میکنن قرار است غذا آورده شود 

ناگهان سکوت سنگینی سالن را فرامیگیرد...

در همین هنگام خدمتکار میزی که نشستی از تو میپرسد که دوغ میخورید یا نوشابه

و شما خیلی خانومانه میگویید که نوشابه میخواهید

و او با دهانی باز دوغی را جلوی شما میگذارد!!!!

و چون همه جا سکوت بوده ناگهان همه با دیدن این صحنه کبود میشوند :-\

و تو با اخم دوباره به او میگویی که نوشااااابه میخواهی

و او هم با همان دهان باز دوغ را برداشته و دوغی با مارک دیگر جلویت میگذارد!

وقتی همه تا مرز خفه شدن میروند

تو علاوه بر اینکه به ۱۱۵ زنگ میزنی آدرس امین آباد را هم روی یک تیکه کاغذ مینویسی

میدهی دست خدمتکار و تاکید میکنی حتما یک سر بزند 


۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan