دغدغه های خانم مشوش

منبع انرژی مثبت جهان باش! دنیا نیارزد به آنکه پریشان کنی دلی را...

بلاگران معتاد

فقط یک بار خواب یکی از بلاگرارو دیدم که اونم چون عکسشو شبش بهم نشون داده بود یه ذهنیتی ازش داشتم که خوابشو دیدم

یا شایدم دیدمو الان یادم نمیاد!

ولی خیلی وقتا شده خواب وبلاگارو میبینم

مثلا یه بار خواب میدیدم رفتم نظر گذاشتم بعد طرف شیش تا پست برای نظر من نوشته بود یا همچین چیزایی

دیشب با اینکه به وبمم سر نزده‌بودم ولی خواب دیدم یکی از دنبال کننده ها خاموش قطع دنبال کرده شدن بیستو نه تا

 منم که روشون خیلی حساسم از اونایی که روشنن هم بیشتر:دی ناراحت شدم رفتم بیرون

یهو پرید سکانس بعد دیدم نشستم با یک گروهی مثه حالت مغازه کفشو کیف فروشی بود وسطش رو زمین نشستیم

همه هم بلاگرن ده پونزده نفر بودن ولی اصلا صورتشونو نمیدیدم سیاه بود از گردن به بالا

حالا فکر میکنیم چیکار میکردیم؟!:-/

مواد میکشیدیم:-///////

همون موقع پلیسا ریختن همه مونو بردن 

سکانس بعدی توی بازداشتگاه بودیم ، جالب اینجاس بازداشتگاهشون مختلط بود خیلیم لباسای شیکی تنمون بود:-/

درحال ریختن نقشه برای فرار بودیم که ساعت گوشیم زنگ زد بیدار شدم

ولی چنان استرسی بهم دست داده بود که وقتی بیدار شدم هنوز داشت قلبم تند تند میزد:-/


روزانه نویسی همراه با دردودل:))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

روز تعطیل خود را چگونه گذراندید؟!

 پدر جان که از دیشب همونجور جلوی تلویزیون خوابش برده بود

و هنوزم به همون حالت دراز کش داره اختتامیه جشنواره نگا میکنه 

تا لحظاتی دیگر اگر زخم بستر نگیره کپکه رو میزنه دیگه:-/

ماشینو حالا زده تو پارکینگ منم نمیتونم درش بیارم میگه خودت برو ماشینو بیار بیرون:-/

این اطرافم که همش پارکو فضای سبزه هیچ خبریم نیس پیاده بریم بیرون

الان هممون بیکار نشستیم نگاه هم میکنیم:-/

حتی توتکم ساکت نشسته زل زده به پنجره رو به‌روش:-/

روزای تعطیل ماهم به همین زیبایی میگذرد...


چندموردی

۱. دخترخالم بعد سه هفته دیروز رفت تهران

میخواست صبح بره ها ولی چون پولای توی کیفشو برداشته بودم قایم کرده بودم تا ظهر میزد تو سرش دنبالش میگشت بعد از ظهر بلیط گرفت دیگه رفت

وقتی کیفشو باز پرت میکنه رو تختمو(محتویاتش کلا پاشیده بود رو تخت) راشو میکشه میره همین میشه دیگه:-/

+باشد درست عبرتی برای آیندگانِ کیف پول ولو کن رو تخت دخترخاله


۲. اینجام تو اداره ارشاد اتیش سوزی شد امروز یه جوری اتیش میزد بیرون گفتم کل شهر میسوزه الان


۳. امروز میخواستم چوبای درو بچسبونم دیدم چسبای یک دو سه تموم شده

با الین رفتیم گرفتیم تو کوچه اومد دستمو بگیره دستش محکم خورد به چسبا اسپریش افتاد همه چیش پرت شد یه ور

برداشتم درستش کردم اون سرشو اومدم بزارم رو لوله(اونی ک فشار میدین پیس پیس میکنه) اصن نگا نکردم به کدوم سمته تا فشارش دادم هرچی توش بود اسپری شد تو صورتو دهنم :-/

هنوز بو چسب میدم:-/


۴.اینم بشنوین


۵. سه هفته پیش یه تصمیمایی برای زندگیم گرفتمو مصمم بودم برای انجامش ولی اصلا انگار قسمت نبودو نیست...


۶. اینجا یه شیکسون بود یادتونه؟! اونقد بچه های کانال از سایتش تعریف کردن رفتم از بازار‌ برنامه شو ریختم ساعتاو کتونی تقریبا بالای پنجاه درصد آف خورده‌ بود

 سه تا ساعت ازین صفحه بزرگا سفارش دادم

دیروز یکی رسید امروزم دو تای دیگه

پستچیه همون قبلیه بود وقتی گوشیشو داد دستم میگه ان شالله دیگه میدونین باید امضا کنین که؟!:-/

فقط آبروداری کردمو جعبه ی ساعتو از پهنا تو حلقش نکردم:-/

به یاد قدیم(احتمالا موقت)

الان داشتم وب یسرا(باز آی)رو میخوندم

یاد قدیم افتادم دوباره:))

چه خوب بود و تکرارنشدنی

یک چیزی که منو از نوشتن توی این فضا دلسرد کرده همین سردو خشک بودن فضاس

اصن اون جمع مون یه چیز دیگه ای بود

جنبه داشتن همه انگار ، مخصوصا وبی که میرفتیم میریختیم سرش:)) حاجاغارو میگم یه آدم شوخو حاضرجواب بود(الانم هست در اینستا به سر میبره)

نمیدونم چجوری بود ولی همه راحت بودیم اونجا انگار برادرمونه انگار چندین ساله میشناسیمش

از همونجا با بقیه آشنا شدم

دلم برای صحیلم تنگ شد با اون طرز خاص نوشتنش:)) با اون پاستیل خوردناش:)) سر همون پاستیلم با زنش آشنا شدو ازدواج کردن:)) باورتون نمیشه قد داشت چنار:-/ هیکل:-/ ماشالله حساب کرده بودیم با مامان دو برابر ما بود عرض شونه هاش :)) سبیل چنگیزی ...بعد مینشست کیلو کیلو پاستیل میخورد:))


سودا و سوتی هاش ...شاید باورتون نشه ولی این موقع شب میرفتم وبش پستاشو میخوندم(حالا بگو مگه مرض داری این موقع میری تو که میدونی به غلط کردن میوفتی) با کلمه به کلمه ی پستاش درحد خفه شدن میخندیدم اخرا صدای خروس دهن بسته میدادم نمیشد بلندم خندید:-/


مریم گلی چه حرصی میخورد:))

بابا بچه بودم مخ همه رو میخوردم از بس حرف میزدم مخصوصا مخ حاجیو:))


اصلا میرفتم نظر میذاشتم میدونستم جوابم چیه ینی میدونستم ناراحت نمیشن

ولی الان والا جرات نداریم بگیم بالا چشمت ابروعه آدمو میخورن:-/

اصلا حس میکنم فرق شوخیو جدی رو تشخیص نمیدن بعضیا(یک سالی میشه بعد چند اتفاق کلا دور نظر گذاشتن با تیکهو شوخیو گذاشتم کنار این آدما هیچوقت اون آدما نمیشن)


+ میدونم گنگ بود ولی عجیب دلم فضای گرمو صمیمی قدیمو کرده... عجیبا:)


++ من اگه دوباره نوشتم مطلبیو تا دو سه هفته بعد بیاین بزنین دهنم:-/

عی میگن ننویسم عی وبیو میخونم نوشتنم میگیره:-////


دلم شلوغی قدیم بیانو خواست

(*حذف شد*)

+کانال زدم که راحت باشم هر روز بنویسم ،خودسانسوری نکنم 

وقتی چیزی مینویسم به صدبار نخونمشو پاکش نکنم

ولی الان بعد پنج شیش ماه دوباره دچارش شدم:-/

فکر کنم باید برم تو همون دفتر چند سال پیشم بنویسم


++ همه تغییر کردیم

از خوندن آرشیوم و آرشیوهاتون فهمیدم

روزگار بدیه

همه بجای شادتر شدن غمگین ترو گوشه گیرتر شدیم متاسفانه

و متاسفانه تر اینکه اسم این گوشه گیری رو پختگی میذارن و اون شادابی قدیمو بچگی...


مامور پست

نامه داشتم رفتم دم در مامور پست میگه فلانی شما هستین گفتم بله

گوشی شو داده دستم میگه...(نشنیدم😐)

نور میزد تو صفحه نمیدیدم فک کردم باید اثر انگشتم ثبت شه

انکشت اشارمو محکم فشار‌دادم رو صفحه گوشیش منتظر واستادم بوقی بیقی صدایی چیزی ازش دربیاد

 پوکر زل زده بود بهم

میگه چرا امضا نمیکنین؟!

دیدم اوضاع خیته

گفتم اممم اها داشتم فک میکردم کدوم امضامو بزنم😑


کی گفته من حرف نزنم همه میگن لالم؟!

یهو دلم تغییر خواست

دلم یه خونه تکونی(در اصل وبلاگ تکونی) اساسی میخواد

از اسم وب گرفته تا قالبو هدر و همه چی


+ حالا فک نکنین فقط وبمو دلم میخواد تغییر بدم

اونقد برای عید برنامه چیدم

اونقدر میخوام تغییر بدمو تغییر کنم...

ولی میدونم همش مال همین الانه که پر از انگیزهو شور زندگیم

احتمالا دم دمای عید کلا همه شون از سرم بپره:))

مگر اینکه یکی مثه مامان یاریم کنه(که اونم حس میکنم الان برا اینکه نزنه تو ذوقم داره پا به پام ایده میدهو از خودش ذوق نشون میده)


+اهنگ شاد بشنوین(+)

Designed By Erfan Powered by Bayan