دغدغه های خانم مشوش

منبع انرژی مثبت جهان باش! دنیا نیارزد به آنکه پریشان کنی دلی را...

ست مادر و دختری^__^

خوابیدناشون*___*



+به قول ننه حال خوب کن:دی

تقصیر از ماست

میدونی! تقصیر خودمونه که بعضی وقتا برای چندمین بار از وقاحت و گستاخی یا از رفتار کسی عصبانیو دلخور میشیم 

از بس طرف مقابلمونو بخشیدیم و از گناهانش گذشتیم

که عادتش شده اون کار غلط یا عمل و حرفی که میدونه تو دوست نداری رو انجام بده بعد با خودش میگه اینکه میبخشه چرا نگم؟! چرا انجام ندم؟!

فوقش ناراحت شد میرم دو بار میگم لوس نشو یا ببخشید اونم میبخشه


تقصیر ماست که باید ساعت ها خودخوری کنیمو عصبانیتمونو کنترل کنیم

اون بغضو دادو بیدادو دعواهارو با یک قلپ آب بفرستیمش پایین که یک وقت اوضاع بدتر نشه

تو بدترین شرایط بازم داری مراعاتشو میکنی

و اونام قدر نمیدوننو هر دفعه تکرار میکنن

لعنت...

ایستاده در خواب

کلا سالی یکی دو بار من تو خواب راه میرم مخصوصا مواقع استرسی شدنم

این روزا خیلی استرس نداشتما بیشتر هیجان زده بودم :))


ولی دیشب ساعتای دو دوونیم نصفه شب الین تو اتاق داشته کارتون میدیده

یهو بلند میشم رو تخت وامیستم 

الین مونم که همینجوری ندیده گرخیده س چه برسه به اینکه مثه جن زده ها با موهای بهم ریخته بلند شی واستی زل بزنی بهش

بچه با چشای گشاد گفته المی؟!! چی شده؟!

یکم نگاش کردم بعد اخمامو کردم تو هم گفتم اَاَه همش تقصیر توعه حالا باید نیم ساعت اینجا واستیم 

و زل زدم به گوشه سقف

الین هم درحال سکته کردن بلند شده رفته مامان بابارو بیدار کرده

همه اومدن تو اتاق دیدن هنوز زل زده به سقفم دستمم زدم به کمرم مثه طلبکارا

 مامان گفته بگیر بخواب باز این شروع کرد:-/

منم ی پشت چشمی نازک کردم براشون دوباره زل زدم به گوشه سقف

حالا نیم ساعت داشتن منو میکشیدن که دراز بکشم باز وامیستادم بهشون چش غره میرفتم

از آخر مامان میره پیش الین بخوابه

که با اخمو تخم گفتم ایش بدرک منو بگو بخاطرتون واستادم منکه میخوابم

و گرفتم خوابیدم!!!


بازم هیچی یادمم نمیاد😓

باعث افتخارن:-)

این سه خواهر رو باید الگو قرار داد

مخصوصا کسایی که‌با وجود بودن کنار پدرو مادر به راه های انحرافی کشیده‌ میشن

اینا هم میتونستن از راه حرام خیلی راحت پول دربیارن

بدون مشتو لگد خوردن

بدون سختی کشیدن

وقتی میرفتن شیرازو اصفهان کی میفهمید که کجا میرن؟!

ولی جنگیدن برای زندگیشون برای خوشبختی و رفاهی که الان دارن


بهشون حسودیم شد به قلب پاکشون به مهربونی و تلاش و ارده شون

و بیشتر به الهه حسودیم شد

من اگه پدرم بعد پونزده سال دوری میومد به دیدنم

و بیخیالو حق به جانب برخورد میکرد

همونجا یک کلمه میگفتم بخشیدم ولی نه از ته دل (البته این یک کلمه نیس:دی)

و اصلا نمیگفتم که پدرم باید منو ببخشه!!!

چیو ببخشه؟! اینکه ترکمون کرد؟! اینکه زرتی رفت مزدوج شد دوباره!!!! یا اینکه هیچ ردو نشونی از خودش نذاشت برای بچه هاش!


بازم آدم تو موقعیتش باید قرار بگیره

ولی این حق رو دیشب به الهه و مرضیه میدادم که بخوان دیر ببخشن


+ این خواهرا مخصوصا الهه و شهربانو از خیلی از مردای سرزمینمون مردترن


++اونقدری از عصر متاثر شدم که نتونستم ساکت بمونم:-)


نابود میکردیم وقتی نابود کردن مد نبود

این پست شباهنگ رو که دیدم

یاد یکی از خاطرات لذت بخش و شیرین آشپزی خودم افتادم:)

یادش بخیر  سه چهار سال پیش بعد عید که تعطیل شدیم همین موقع ها بود

تو خونه برا کنکور میخوندم مامان هم که میرفت بیرون صبحا

میدید من تو خونم میگفت فلان غذارو درست کن تا من بیام

و از هفت روزه هفته چهار روزشو غذای فوق لذیذ سوخته پلو با ذغال خورش بهشون‌میدادم بخورن


یک روز گوشت داغ مامان گذاشته بود

ازونور بادمجونا رو هم گذاشت سرخ شن بذاره تو فریزر

کاری پیش اومد هردو‌رو سپرد بهم رفت 

منم نمیدونم فازم چی بود که وقتی رفتم تو آشپزخونه دیدم بادمجونه فکر کردم قروت(یک غذای خراسونیه شماها ندارین :دی ) داریم

همش به همونا سر‌ میزدم وقتی هم که سرخ شد خیلی طلاییو خوشگل

خاموش کردم با افتخار فراوان رفتم نشستم سر درسم

بعد چند دقیقه بوی سوختگی پیچید تو اتاق هعی با خودم میگفتم هرکی هست طفلکا چه بد غذاشون سوخته

بعد هعی بو شدیدتر میشد طوریکه مجبور شدم درو پنجره هارو ببندم که بو نیاد

بعدتر دیدم بدتر شد داشتم عملا خفه میشدم دیگه:-/

که مامان از راه رسید یکم بو کشید یکی کوبید تو سرش یکمم چپ چپی نگام کرد که باز غذارو سوزوندی که

منم با حالت طلبکار برگشتم گفتم من زیر غذاهارو خاموش کردم خیلی هم خوب پخته بود همش بلدی منو تخریب کنی!!!:-/

دویدن رفتن سر گوشتا 

گوشتی نمونده‌بود دیگه

گوشتا مثه تیکه آهن شده بود چسبیده بود کفه قابلمه

طوریکه دو هفته مامان خیسش میکرد میسابید پاک نمیشد

گوشته هم خودش باورش نمیشده اونجوری بسوزه کنده نمیشد


دقیق تا یکسال مامان نمیذاشت وارد آشپزخونش شم:-/

چقدرم حرف میزنه وسط ماجرا:-/

وقتی چشام از زور گریه باز نمیشهو

احسان علیخانی زل میزنه تو دوربین میگه

ماهتون عسل

دلم میخواد یکی بخابونم تو دهنش:-/



هم خوبه هم بد:دی

یکی از اخلاقای از نظر خودم بد و ازاردهنده(برای خودم باز) 

اینه که عادت دارم وقتی یک مطلب یا سکانس یا فیلم خنده داری میبینم حتما باید یکی از نزدیکانم مثه مامان(مخصوصا) یا باباو خواهرمم باشنو ببیننش وگرنه اصلا جذاب نیست برام

وقتی بهشون نشون میدم راحت دیگه میخندم:-/

خو یکی نیس بگه مریضی بشین بخونو نگا کن کو نبینه کسی:-/

اونقد که رو مخمه این رفتارم...

بعد اونقدرم همه چی بنظرم خنده داره ک خانواده رو دیوونه کردم از بس میگم بخونین ...ببینین:-/


+ امروز رفتیم باغ

همه چی سرسبزو خوشگل

یکم دلتونو جزغاله کنم با طرز درس خوندنم در اونجا

خودینوشت۱

بعد از دعوا حس بدی که نسبت به خودم دارم

تا وقتی طول میکشه که بفهمم خیلیای دیگه هم با اون فرد دعواشون میشه

و خیلیای دیگه ازش بدشون میاد

و کلا مشکل از اونه نه من

ینی کلا ما هرچی بگیم خلاف نظرش میپره یک چیزی میگهو میگه برا من منم منم نکن


اونجاس که ته دلم سنگینیش از بین میرهو میفهمم من خیلی هم بد نبودم اونم بد بوده که دعوا شده


فرد مورد نظر خیلی هم اعتماد بنفس دارن 😉

Designed By Erfan Powered by Bayan