دغدغه های خانم مشوش

منبع انرژی مثبت جهان باش! دنیا نیارزد به آنکه پریشان کنی دلی را...

نمیرم براش؟!:))



بزن بریم به سرعت برقو باد💃

میمون بازی:-/

چند وقت پیش عمه کوچیکم (از بابام بزرگتره ولی) خونمون بود

یه توپ نه چندان کوچیک ابری رو زمین بود ازونجایی که‌من هیچوقت کمر خم نمیکنم چیزیو بردارم 

طبق عادت با انگشتای‌ پام داشتم‌سعی میکردم‌برش دارم‌میدونستمم برمیدارم بار‌ اولم نبود ازون بدتراشم برداشته بودم

عمم تو کار روانشناسی اختلالاتو کودکان استثناییه بهم گفت اگه بتونی برش داری ینی خیلی خوب میتونی از پاهاتو انگشتات استفاده کنیو اصلا اختلال نداری( :-/ همه رو زیر ذره بین داره ببینه کی اختلال داره دیوانمون کرده:)) )

هیچی عاقا خیلی راحت با پام برش داشتم گرفتمش دستم

اینم خوشحال شروع کرد به تعریفو افرینو ازین حرفا

مامان همون موقع از‌پشتم اومد یکی زد پشتم میگه آفرین میمونِ مامان:-/


+ پریروز با مامان داشتیم‌توی عمارت صبحانه میخوردیم

مشتری قبلی دستمال کثیف چربی رو انداخته بود گوشه ی کت 

بعد صبحانه مامان میگه‌پاشو ازون میمون بازیات دربیار اون دستمالارو جمع کن بریم تو

:-////


اگه این همه شباهت به خانوادم نداشتم حتما میرفتم دنبال خانواده اصلیم:-/



خشم و خنده

بارها شده که من بشدت عصبانیو ناراحتم و دارم در نهایت عصبانیت از یکی شکایتو گلگی میکنم

ولی اطرافیانم بجای دلداری دادن از خنده کبود میشنو نمیتونن سرجاشون درست بشینن

ینی دلم میخواد گلدون روی میزو یا حتی خود میزو بکوبم تو سرشون


من نمیتونم وقتی دارم از یکی گله میکنم اداشو درنیارم اونم با کجوکوله ترین حالت ممکن:-/ نمیتونم میفهمییی نمیتونم:-/

بی خوابی

من بی خواب که میشم میزنه به سرم اصلا:-/

اومدم کافه بستنی سنتی سفارش دادن رو پلاستیک بستنیه یخ بسته بود بستنیو تیکه کردم زیر آب گرفتم دارم میشورمش:-/ 

الین میگه مامور بهداشت باید اون موقع میومد میدیدت به این همه تمیزی تو پی میبرد اونقد تمیز کار میکنی که بستنی رو هم میشوری:-/

یا ناهار مرغ سرخ کرده درست کرده بودم با نون بخوریم الینا سس قرمزو برداشت برگردوند داشت رو ساندویچش میریخت

من شیشه سس سفید برداشتم‌ دو ساعت چپه گرفتمش رو ساندویچم که بریزه بعد نیگاشم میکنم نمیفهمم چرا نمیریزه:-/

الین فقط تونست شیشه‌ سسو ازم‌بگیره بزنه تو‌سر خودش:-/

اینجا راحتترم

توی کانالم چون دوستام هستم خیلی حس راحتی ندارم

ادرس اینجارم دیروز پشمک گفت بهم بده ندادم بهش هنوز لبو لوچه ش باهام اویزونه:-/

واقعا نمیخوام کسی اینجارو داشته باشه که منو خیلی میشناسه


۱. ازینکه یکی فک کنه دوسش دارم یا به اصطلاح عاشقش شدم بشدت بدم میاد خیلی بدم میاد طوریکه میزنم طرفو له میکنم با رفتارم دست خودمم نیستا ولی خب


۲. چند وقته بشدت خنثی شدم نسبت به همه چی و این منو عذاب میده چیزی که خیلی بیشتر‌رو مخمه اینه که از ترسی که همه ازم دارن لذت میبرم اصلا نمیدونم چه مرگم شده که میبینم یکی مثه چی ازم میترسه ازون لبخند شیطانیا میاد رو لبم:-/


۳. امروز رفتم یه مانتو گرفتم اومدم خونه دیدم اع کیفو کفشی که پارسال خریدم کپی مانتوعه س هیچی دیگه ست شد آن ست


۴. نمیدونین چه حالیه وقتی یه ساعت خودتونو برای مشتری باکلاستون میگیرینو سیخ سیخ راه میرین بعد که میفهمین دعوتی دارنو باید خودتون سفره پهن کنین و به نیروهای هپلی هپو کار کنتون اعتماد نکنین وسط سفره پهن کردن همون مشتری بیاد درو باز کنه و بگه خانم ما اینجا نمیشینیم لطفا میزو برامون اماده کنین:-/

(سه بار این اتفاق افتاده)


۵. رفام رنگ قرمز گرفتم موهامو با فویل چند دسته کردم یکم زدم‌ روش چون دکلره نکرده بودم گفتم احتمالا نگیره ولی گرفت قرمزم نشد مسی رنگ شد الان یه هفته س دوساعت میرم تو حموم شامپو میذارم رو سرم بلکه رنگش بره:-/


۶.دو بار جلو نیروهای مردمون با زمین یکی شدم که بهم خندیدن و همون موقع پاشون به پله گیر کرد با مخ‌رفتن تو زمین خدایی تابحال اینقد خدا بهم حال نداده بود


۷.میخوام ترم تابستونی بردارم:دی


۸.زن همسایمون تازگیا خیلی رو مخمه»_« اعصاب برام نذاشته بعضی وقتا تو دلم میگم اینو شوهرش چجوری تحمل میکنه


۹. راننده تاکسیه امروز خیلی پررو برگشت موقع حساب‌کردن گفت عزیزدلمی منم عینک دخترشو که تو ماشین مونده بود کردم تو چشمش :-/ که بفهمه عزیزدلش چقد با لطافت برخورد میکنه:-/


۱۰. واقعا معذرت میخوام ازینکه یکی درمیون میخونمتون واقعا وقت نمیکنم یام‌وقتی میخونم واقعا حرفم نمیاد:(

کمد آقای ووپی


اون آبکش لطفا😁


نمیدونم هنوزم اعتقادی نداشته باشم یا نه!!!!:))

من چند پیش رفتم پیش یه فالگیر محض خندهو مسخره بازی ده تومن میگرفت همه چیو میگف:))

عاقا رفتیم اونجا حالا بماند که من همش این جادوگرای توی کارتناو فیلما میومد جلو چشمم عی پشیمون میشدم از رفتن ولی وقتی رسیدیم یه خانم کاملا گوگولیو ناناس اومد درو باز کرد

اینا به کنار که من هرچی میگفتو بعدش مسخره میکردم میخندیدیم با دوستم ولی تقریبا همش حس میکنم داره سرم میاد:-/

مثلا گفت یه گنبد میبینم شهر زیارتی قبول میشی حتما که دانشگاهمون تنها چیزیش که توی نگاه اول چشمتو میگیره گنبد مسجدشه!

یا مثلاگفت یه باغ یا خونه باغی گیرتون میاد که ازش درامد دارین و چند ماه بعدش بابا عمارتو گرفتو الان منبع درامدمونه

یا گفت یکی خودش یا پدرش خیلی عذرمیخوام سیریشت میشه ولی بعد از چند ماه ازت ناامید میشه که بازم همچین اتفاقی افتاد و ناامید هم شد

یا گفت یک مردی میمیره که خیلی ناراحت میشی و یک مردی جلوی چشمم مردو زنده شد و تمام مدت دخترشو گرفته بودمو گریه میکردم اندازه یه مرگی ناراحت شدم واقعا

یا گفت بابات یه ماشین طلایی داره یا میگیره بهتره هرچه زودت بفروشتش که جون همه تون در خطر میوفته

و بابا بدون اینکه من بگم بهش خودش فروختو ماشین توی راه مشهد دست خریدار ترکیدو هیچی ازون مرد خریدار نموند جز چندتا استخونش


الان که فکر میکنم هنوزم نمیتونم بگم اون راست میگفته میگم شاید من خودم دارم اینارو به اون ربط میدم ولی خب بقیه ای براشون اون روز از فالگیر گفتم عی بهم میگن ادرسشو بده که همه ی حرفاش درست درومده:))

من ولی میگم غیر از خدا هیچکس از آینده خبر نداره:)

یه مشت عکس

اولین و دومین روزکاری و تولد مامان همگی در عمارت:)

+

+

+

+

+


از بقیه هم وقت نشد عکس بگیرم اینام چندتاش تست بود چندتاشم دیرنمیشد که بره عکس گرفتم :))



خدا به بچه هاش رحم کنه:(

دیروز قرار بود از اولین‌روز کافه داری مون بگم براتون، بلاخره به طور جدی نشستم پاش 

قرار بود شب بعد مهمونی بگم ولی...

خاله های بابام اومدن خونه ی مامانی(مامانبزرگم) گفتیم خندیدیم سوتی دادیم خندیدیم یه بنده خدایی رو سوژه کردیم برای روز زن بازم خندیدیم

ولی موقع خدافظی هنوز داشتم با زن پسردایی بابام صحبت میکردم دیدم صدای جیغ میاد

کیانا اخه از گربه میترسه گفتم گربه مامانیو دیده ولی وقتی با خنده رفتم جلو یکیو دراز کش رو زمین دیدم

باباش بود نیمه بیهوش رو زمین افتاده بود گوشه حیاط یه نفس عمیق میکشید باز میرفت تا سی ثانیه بعد دوباره شکمش شدید بالا پایین میرفت

پسردایی بابام فوق لیسانس رادیولوژی ه تو بیمارستان کار میکنه سریع رفت برای کمک 

اونجا فهمیدیم یه هفته شده استنت گذاشتنو هیچی به ما نگفتن

همه وا رفته بودیم

توی جمعمون مریضن همه سنشون رفته بالا کم بچه داشتن اکثر خانوادمون سن بالاو مریض چشمون به همه بود به مامانی ای که چهار بار سکته مغزی کرده بودن به‌شوهر عمه ای که دوبار عمل قلب باز کرده به خاله های بابام که مشکل قلبی دارن به شوهر خاله بابام که یکی کبدش داغونه یکی اونقد پیره چند پقت پیش طلب حلالیت میکرد

امبولانس دیر اومد همون نفسای تیکه تیکه هم رفت

دلم روشن بود ولی ترسیدم رفتم جلو دستشو گرفتم نبضشو گرفتم نداشت چشاش نیمه باز مونده بود

یادم اومد نبض دست تو این شرایط نبض اونقد ضعیف میشه ک توی دست حس نمیشه باید گردنو گرفت یکم امیدوار شدم بازم

امبولانس اومد نبض رفته بود نفس رفته بود یکی جلوی چشمم داشت میمرد جلوی چشم هممون من تو عمرم امبولانس از نزدیک تو خونه ندیده بودم چه برسه به...

یه ربع ماساژ قلبی انجام دادن بازم برنگشت شوک دادن خط صاف بود

دوباره شوک دادن برگشت نفس مام برگشت

سریع منتقل بیمارستانش کردن

الان قلبش میزنه نفس میکشه ولی هوشیاری نداره 

دعا کنین براش خواهش میکنم🙏😢

هنوز پنجاهوپنج سالشه دخترش تازه وارد دانشگاه شده پسرش بیستوچهارپنج بیشتر نیس

هنوز زوده یتیم شن هنوز زوده بره 

برای هیچکس ادم خوبی نبوده باشه(که بوده) برای بچه هاش پدر خیلی خوبی بوده برای زنش همسر خوبی

دعا کنین براش به هوش بیاد:(

فوتبال

من یه جوری زل میزنم به تلویزیون موقع فوتبال دیدن اونم دیدن فوتبال تیم موردعلاقم که انگار اگه یک ثانیه نگامو برگردونم یا پلک بزنم بچه ها کنترلشونو از دست میدن گل میخورن:-/


پ.ن : آخ که اگه توپ طارمی گل میشد

هنوز دارم حسرت میخورم

ولی چقد فوتبال شبیه زندگیه...

۱ ۲ ۳ . . . ۳۱ ۳۲ ۳۳
Designed By Erfan Powered by Bayan