دغدغه های خانم مشوش

منبع انرژی مثبت جهان باش! دنیا نیارزد به آنکه پریشان کنی دلی را...

کم کم کمش‌ کنیم

دستم به نوشتن نمیره:))

چون هروقت گفتم کم میام اونقد اومدم ک حال خودم بهم خورده

میخوام کم کنم هر نوع فعالیت مجازیمو چه اینجا چه کانال چه اینستا

ممکنه وارد دانشگاه شدم ولی خیلی کارامو بخاطر کنکور نصفه رها کردم

یکیش مثل زبانم

سه ترم دیگه داشتم ک تموم کنم ولی ولش کردم چون وقتمو میگیرفت حالا کوف یادم نمیاد:-/

کارای هنری مو میخوام ادامه بدم کلاس زبان میخوام برم دانشگاه هست کنارش درس میخونم تا دور‌ نشم از فضای کنکور

استخاره گرفتم اومد تلاش کنی بهترینا هست برات

مامان میگه کلا ببند برو

ولی دلم نمیاد:)))



+ امروز جلسه چهارم تعلیم رانندگی بود

منو برده بود جاهای شلوغ

بعد باز تو همون جاهای شلوغ چهارشنبه بازار بود شلوغتر شده بود

ی جا از تو ترافیک درومدیم خانمه داشت از خیابون رد میشد با چادر

دقیقا مثه مهران غفوریان:))) عی به خودم میگفتم نزنم بهش نزنم بهش 

عی فرمونو به راست میکشیدم

حالا اینم داره از چپ میاد به راست

آخرا داشت با چشای از حدقه بیرون زده چادرشم زیر بغلش سفت جمع کرده‌بود از عرض خیابون میدوید به اینور 

خدا رحم کرد بهش نزدم آقای ی (مربیم) زده بود زیر خنده میگه چرا دنبال بدبخت کرده بودی:-/

خودمم نفهمیدم چرا اینجوری شد:-/

پور المی

ای بخوره تو کمرشون بخاطر یک تاییدیه تحصیلی چهل تومن ازم گرفتن نامردا


+ بابا نیست همه کارای دانشگاهو مجبورم تنهایی انجام بدم:-(

میرم تو محضرو دفتر پیشخوانو کافی نت اینا همه مردا سبیل در  سبیل کنار هم نشستن

خب معذب میشه آدم:-/

پرروها خودشونو جمعو جورم نمیکنن که:-/

ثبت لحظه

بعد از دو هفته ک خب بخاطر مسافرت فاصله افتاده بود 

رفتم تعلیم رانندگی برای تو شهر

مدرسش خیلی خوب بود

خیلی هم تعریف کرد که برای جلسه اول خیلی خوبی و استعداد خفنی داری:))

ولی موقع پیچ به سکته میدادمش چون فرمونو سریع برنمیگردوندم و ماشین میرفت تو جوب

اون میپرید فرمونو درست میکرد بعدم دستشو میذاشت سمت چپ قفسه سینه ش چپ چپ نگام میکرد!!!:-/


یک جام گفت دنده عوض کن راهنما راستو زدم بعد هول کردم میچییدم باز راست کردم باز پیچیدم بعد راهنمارو خاموش کردم 

حالا اون نمخنده داره چپ چپ نگام میکنه

من مثه کشه تنبونی عی عقب جلو میشدم میخندیدم میگفتم دیدی چی شد

و مربی باز داشت سمت چپ قفسه سینشو مالش میداد با قیافه ای درهم


فک کنم مشکل داشت طفلک

شروع یک مرحله ی دیگه

روانشناسی شهر خودم قبول شدم

نمیدونم حس بدی ندارم ولی خوشحالم نیستم هدفم این نبود

ولی چه میشه کرد😞

در آینده دوباره کنکور میدم تا وقتی ک قبول شم

خسته شدم خیلی

وگرنه ادامه میدادم

چهار سال زندگی‌نکردن بهم فشار اورد:))


همه جا اعلام کردم چی شد چی کار شد

گفتم اینجام بگم 

و خب ثبت هم بشه:دی


+دلم میخاد یا گریه کنم

یا بگیرم یک هفته بخوابم-_-

وقایع

هم اکنون در راه مشهد  مقدس هستیم

پنج روز دیگه نتایج دانشگاه میاد دعا دعا میکنم شهر خودمون قبول شم چون کارام نصفه میمونه

بعد سه چهار سال بالاخره کلاس رانندگی رفتم

بابا هنوز ناراضیه میترسه بزنم کل شهرو بکشم:-/

رفته ماشینامونو فروخته یک ریوی رنگیه نصفه چپ گرفته ک اگه بزنم جایی کمتر سکته کنه:-///

 

پاسخگوی شماره ی یک:دی

چند روز پیش توی تلگرام یک پیام ناشناس بدستم رسید که قرار شد اینجا جوابشو بدم:))

الان با اینکه حال‌ روحیم تعریفی نداره ولی گفتم تا یادم نرفته جواب بدم


سوال این بود:

#پیام_ناشناس

📩 پیغام جدید از *****:


نظر شما درباره آشنایی توی وبلاگ و فضای مجازی و بعد ازدواج چیه؟

یعنی کسایی که اینجوری آشنا میشن رو چجور میبینید؟

این کار رو تایید میکنید یا نه؟ نظر شخصیتون رو‌میخوام بدونم... توس یک پست بگید ممنون میشم

@dar2delkon

--------------------



من این نوع ازدواجو رد نمیکنم ولی تایید هم نمیکنم

چون واقعا کافی نیست برای یک عمر زندگی

شما از یک بلاگر همونقدری شناخت دارین که تو نوشته هاش از خودش نوشته

مثلا خود من بعنوان مثال‌ خیلی بداخلاقما ولی اینجا اکثرا خوش اخلاقم:))) (دیو دوسریم اصن:)) )

ولی توی این دورهمی هایی که دوستان میذارن و خوب بلاگرا همو میبینن

بیشتر آشنا میشن ساعتایی رو کنار هم هستن

میتونن بعد چند دفعه همچین تصمیمی رو بگیرن و بنظر معقول‌هم میاد

ازدواج یکی از مهمترین تصمیمایی که یک فرد باید توی زندگیش بگیره پس نمیشه با شناخت کم همچین تصمیمی رو گرفت

+ بنظرم این نوع اشنایی فقط میتونه شروع کننده باشه

یک گوشه میشینمو به کسیم کاری ندارم


اگر آروم شدن به معنی بزرگ شدنه 

پس دارم بزرگ میشم

هنوز گاهی شیطنتی میکنم ولی دوباره برمیگردم یک گوشه میشینمو مشغول کار‌خودم میشم

اینجا نوشتن برام لذت داشت عاشقش بودم

عاشق اینکه من بنویسمو شما بخندین 

ولی الان یک دخترک آرومی شدم که تقریبا هیچ اتفاق خنده دار قابل تعریفی براش نمیوفته

از اینکه مطلبی برای نوشتن ندارم عصبی میشم

عادتم شده

معتادش شدم

میام صفحه رو باز میکنم میخوام شروع کنم ب نوشتن ولی میبینم هیچی ندارم برای تعریف

یک مشت اتفاق تکراریه روزمره که جذابیتی نداره 

سعی میکنم ننویسم تا وقتی دوباره با انرژی‌ برگردم و از‌ اتفاقای جذاب زندگیم بگم براتون 

زندگیم زیادی یکنواخت شده 

یک هیجان مثبت میخوام یک هیجان خوب


+نه تا عکس بیشتر این برنامه قبول نمیکرد وگرنه‌یک عالمه عکس‌ میخواستم بفرستم براتون


پ.ن: یک روز دلم‌ میخواد همه تونو ببینم:-)

من با هر چیزی یک تصویر میسازم تو ذهنم با بوی عطر با یک نوشته حتی با یک عکس از میز کارتون

ولی مطمعنن بعد دیدنتون و حقیقی شدنتون نوشتنو میذارم کنار یا هم کوچ میکنمو ناشناس یک جای دیگه ادامه میدم

Designed By Erfan Powered by Bayan